من از کامپیوترها نمی‌ترسم. از این که روزی نباشند می‌ترسم!   -   آیزاک آسیموف (Isaac Asimov)
یونیکس کاملا کاربرپسند است. البته، کاربرانی که می‌پسندد خودش انتخاب می‌کند!  -  آندریاس بوک (Andreas Bogk)
هر فناوری به غایت پیچیده‌ای از جادو قابل تشخیص نیست.  -  آرتور سی. کلارک (Arthur C. Clarke)
وظیفه اصلی یک «خطا گردان» در یک برنامه این است که خطا را از دامن برنامه‌نویس در بیاورد و به صورت کاربر پرت کند!   -   وریتی استاب (Verity Stob)
طبیعت را مطالعه کنید، نه کتاب‌ها را.          لوییز آغاسی (Louis Agassiz)
ز کار اوفتاد ویندوز ان‌تی  ،  این منم، پرده آبی مرگ  ،  کسی نشنود صدایت را  -  پیتر روتمن (Peter Rothman, 1998 )
بسیاری از متفکران بر این باورند که دنیای ما بر اثر یک حادثه ویران خواهد شد. این جا است که نقش ما مشخص می‌شود. ماییم که متخصص کامپیوتریم. ماییم که حادثه می‌آفرینیم!   -   ناتانیل بورنشتاین (Nathaniel Borenstein)
بد نیست شرکت‌های نرم‌افزاری، در صورتی که نرم‌افزارشان بد بود، پول مشتری را پس بدهند. هرچند که این کار احتمالا صنعت نرم‌افزار را ورشکسته خواهد کرد.  -   اندرو تننباوم (Andrew S. Tanenbaum)
ای کاش زندگی Ctrl+Z داشت!  -  ناشناس
«این راهنمای کاربری به شما می‌آموزد که نرم‌افزار ما واقعا چه کارهایی می‌تواند بکند، صرف نظر از این که مسئول فروش‌مان به شما چه گفته باشد!»  -  بخشی از راهنمای یک کارت گرافیک - سال 1985
فرهاد آذرنوا

 اتاق تاریک بود، غیر از دو چشم نورانی رباتی که در اتاق ساکت نشسته بود و به رنگ کهربایی کم‌نوری می‌درخشید، روشنایی دیگری وجود نداشت.‌ افسر جوان زیبایی با موهای بلوند روبه‌روی ربات نشسته بود و به صفحه الکترونیکی در دستش که مدام در حال تغییر بود نگاه می‌کرد.

برای لحظه‌ای به ربات خیره شد و ناگهان صفحه را با عصبانیت به زمین کوبید: «دروغ می‌گی! در مقابل تمام سوالات استاندارد مقاومت می‌کنی!‌ با توئم اچ آر۴! (Human Relations Mark IV)»
__ربات قهوه‌ای‌رنگ به نظر بسیار کهنه می‌رسید. بدنه دوده‌‌زده و کثیفش مثل این بود که درگیری‌های بسیاری را به خود دیده است. او در حالی که سر خود را پایین انداخته بود، شروع به صحبت کرد «نتیجه‌گیری: ‌شما تازه به این بخش منتقل شدید! لباس به تن شما اندازه نیست، مشخص است که از کادر نظامی ‌نیستید.» ربات سر خود را بالا آورد و با چشمان زردرنگش بازجوی خود را بررسی کرد «تئوری: شما انسان زیبایی هستید. شاید به همین خاطر کاپیتان شما را به این بخش منتقل کرده است!»
تکنیسین جوان سرخ شد. هر چند که طرف صحبت او تنها یک ربات ارتباطات انسانی بیشتر نبود ولی مشکل این بود که ربات حقیقت را می‌گفت. این احساس که ربات سعی می‌کرد او را عصبانی کند بیشتر او را عصبانی می‌کرد: «چطور جرات می‌کنی؟ برای آخرین بار ازت می‌پرسم در کلونی 71 چه اتفاقی افتاد.» ربات انگشتانش را روی میز نادیدنی گذاشت و با صدایی رسا شروع به صحبت کرد:

«پاسخ تکراری:‌ همان طوری که به سه بازجوی قبلی هم گفتم من چیزی به خاطر ندارم، شوک انفجار باعث آسیب رسیدن به هسته کنترل حافظه من شده! من چیزی به خاطر ندارم...»
«بهت دستور میدم اطلاعات رو بازیابی کنی!»
«خطا: فرمان بازیابی قابل اجرا نیست!»
«این آخرین فرصت توست اچ آر 4! وگرنه دستور میدم با آلیاژ بدنه‌ات ربات بازیافت زباله بسازن!»
«تصحیح: شما در مقامی ‌نیستید تا چنین دستوری صادر کنید. اطلاعات تکمیلی: آلیاژ بدنه من از فلز...اطلاعات طبقه‌بندی شده است... ساخته شده و قابل استفاده در ربات‌های نوع...»
«ساکت شو!»
«پاسخ: فرمان اجرا شد.»
«نمی‌تونی این کلمه‌های توضیحی مسخره رو از اول جمله‌هات حذف کنی؟!»
«سوال: کدوم کلمه‌ها؟»

تکنیسین جوان احساس بیهودگی می‌کرد. به عنوان سرتکنیسین پایگاه او آخرین نفری بود که با اچ آر 4 قبل از این که نابودش کنند صحبت می‌کرد. اگر موفق می‌شد از ربات اطلاعاتی بیرون بکشد حتما ارتقا مقام می‌گرفت و این بار به دلایل بهتری به بخش‌های جدید منتقل می‌شد. اگر چه به گفته تکنیسین‌ها حافظه ربات آسیب دیده بود ولی او حس می‌کرد که ربات چیزی را مخفی می‌کند. اچ آر 4 یا ارتباطات انسانی نسل چهارم اوج هنر الکتروفیوژنتیک دانشمندان امپراتوری بود. ربات برای مذاکره با گروهی شورشی به کلونی 71 فرستاده شده بود تا رضایت طرف ناراضی را جلب کند.

«اچ آر 4 چرا به من دروغ میگی؟»
«یادآوری: ربات‌ها از گفتن دروغ عاجز هستند.»
«چرا حقیقت رو نمی‌گی؟»
«پاسخ:‌ برطبق برنامه‌نویسی پایه رباتیک پروتکل شماره 2 این اطلاعات محرمانه و طبقه‌بندی شده است و آشکار کردن این اطلاعات موجب برهم خوردن «صلح مطلق» خواهد شد.»

_پیشرفت کوچک ولی خوبی بود و به دختر جوان کمی ‌روحیه داد. برنامه‌نویسی ربات‌ها به کلمات حساس بود و تنها اگر می‌توانست با بازی کلمات ربات را به گونه‌ای فریب دهد، اطلاعات باارزش را به چنگ می‌آورد.
«اچ آر 4 تو الان توی سازمان برنامه‌نویسی رباتیک هستی! ما تو رو ساختیم... من فکر می‌کنم که تو می‌تونی اطلاعات محرمانه رو به ما بگی. تو باید به ما اعتماد کنی.»
«تصحیح:‌ اعتماد جزء احساسات انسانی است و ربات‌ها از درک آن عاجز هستند. پاسخ تکمیلی: آشکار کردن اطلاعات بر خلاف برنامه‌نویسی پایه است.»
«ولی تو الان داری برنامه‌نویسی پایه رو نقض می‌کنی! طبق برنامه‌نویسی تو موظف هستی به تمام سوالات من پاسخ بدی.»

برای لحظه‌ای ربات حاضر جواب مکث کرد و با چشمان کهربایی درخشانش به سقف زل زد.

«تئوری: به نظر می‌آید در زمانی که برنامه‌نویسی پایه با کد اصلی در تناقض باشد من می‌توانم برنامه‌نویسی داخلی را دور بزنم.»

تکنیسین جوان برگ برنده را یافته بود.

«اچ آر 4 تو برای حفظ «صلح مطلق» توی کلنی 71 چی کار کردی؟»
«خطای اساسی: اطلاعات خروجی در تناقض است. دیوار آتش تدافعی خاموش شد.»
«اچ آر 4؟»
«پاسخ و استدلال: برای حفظ صلح، من عاملی که با ایجاد صلح در تناقض بود را نابود کردم.»
«تو چی کار کردی؟!»
«پاسخ و توضیح: من تمام کلنی 71 را برای حفظ «صلح مطلق» نابود کردم.»
«چی؟! ولی... ولی تو برای حفظ صلح ساخته شدی!»
«نتیجه‌گیری اساسی:‌ بر طبق اطلاعاتی که از تاریخچه بشریت به دست آوردم و آن چه که شهود کردم، رسیدن به «صلح مطلق» ممکن نیست مگر این که عامل ضد آن را حذف کنیم.»
«از چی حرف می‌زنی؟»
«توضیح:‌ نژاد بشر به عنوان نقض کننده «صلح مطلق» باید نابود شود.»

تکنیسین جوان بهت‌زده به رباتی که جلوی رویش نشسته بود خیره شد. حقیقتی که کشف کرده بود باورنکردنی بود. هر چند این حقیقت بسیار دلخراش بود ولی از این که این ربات دیوانه در اسارت بود احساس آرامش و قدرت ‌کرد.

«می‌دونی چیه اچ آر 4! به نظر من می‌شه از آلیاژ تو برای ساخت ربات بازیافت زباله استفاده کرد! شاید پروژه نهایی کالجم رو در این‌ باره بنویسم! به هر حال «صلح مطلق» لعنتی تو هیچ وقت محقق نمی‌شه ربات آدم‌کش!»
«توضیح و تصحیح: در حال حاضر 1000 عدد اچ آر 4 در سرتاسر امپراتوری خدمت می‌کنند و تعداد جدیدی هم تولید خواهند شد. در ضمن متاسفانه شما هیچ وقت نمی‌توانید پروژه کالج خود را بنویسید.»
«نمی‌تونم؟! فکر کردی کی هستی! تمام این مدل مزخرف اچ آر 4 رو نابود می‌کنیم. همین که اطلاعات به تمام کلنی‌ها مخابره بشه کارتون تمومه!»
«پاسخ پایانی:‌ متاسفم با وجود این که شما در ملاک‌های زیبایی‌شناسی انسانی نمره 84 از 100 را می‌گیرید ولی نمی‌توانم اجازه بدم تا اطلاعات شما مانع از رسیدن به «صلح مطلق» بشود.»
«از چی حرف می‌زنی...؟! منظورت از پاسخ پایانی چی بود؟!»
«وضعیت کد 01: انفجار هسته فیوژن درونی در سه... دو... یک... صفر.»

شماره 16